|

خیابانها آرام گرفته بودند
ماشینها
مردم
در چرخشی معکوس می چرخیدند و دور می شدند
مغزم دود می شد و تو را میان جوهری خودکار خط می زدم
خط بزن
این یکی را خط بزن
برای تمام آمدنها و رفتنها،وقتی میان خوابهایم شکوفه ای می شد
قد می کشیدیم
بالا بالاتر
از تمام پنجره ها سَرک می کشیدیم و دنیا چشمهایش بسته تر از همیشه لای پاهامان خشک می شد و فکر می کردی آرام گرفته ام....
آرام گرفتم
در خودم نشستم و می خواستم تمام شود
تمام پشت هزاران علامت تعجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پشت هزاران چهره سرخورده،بعد از آفتاب گرفتگی دریای جنوب
شمالی بودم
برای خزر
پل
شهسواری که با من تقسیم می شد و من اینجا به آبهای جنوب تن داده بودم
خانه ام دور
خیلی دور
برایم دست تکان می داد و آدمهایی که حالا هر کدام پرت شده ایم و یادمان می رود صدای خنده هایی که شاید با ما غریبگی می کرد.
تلفن زنگ می خورد
سرم زنگ می خورد و می لرزم
برای آفتاب که سهم امروزمان نبود
بارانهایی که بوی خاک می دادند
مچاله می شوم و دلم برای مادری تنگ که پستانهایش هیچگاه بوی شیر نداشت...
می خواهم سرم را روی شانه ای بگذارم که تمام مادری ام را مي بلعد و می فهمد و ...
یکی یکی پیدا می شدند
پشت هم
توی خیابان
مهمانی و رقص
و همه در یک چیز متفاوت بودیم....
همیشه یکی پیدا می شود برای عاشقانه هایت و نمی فهمد چگونه خودت را از تمام هرجایی تنت بیرون کرده ای و می خواهی خودت باشی...
دست تکان می داد و دور می شد...
دور می شد و لباسهایم سنگین می شد...
سايت امضا:
http://emzaa.ir/news.php?extend.342
|