تبليغاتX
به آفرید
طناب رخت

 

جورابها

 

آستینها

 

شلوارها

 

دستهایی مهربان  دستهایی طماع و شرور

 

پاهایی خوشبو  بدبو

 

بدنهایی خسته   پرکار

 

لنگر می زنند

 

می چرخند

 

راه می روند

 

و همه آرام آرام می پوسیم.

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 14:38 توسط شقایق زعفری |

با شعری از تیرداد نصری

 

بدنی پر از جراحت پنهان و آشکار...

دهانی خونين

            که يک بار به تبسمی فرخنده

دسته گلی پيشکش آزادی هديه کرد...

چشمانی باز _با نگاهی ثابت...

اين منم افتاده در کوچه پس کوچه های < فورست گيت >لندن؟

من اما در ميهنم هستم همچنان که

پرسه می زدم و _ پرسه می زنم هنوز

                              خيابان های پر از نارنج شهسوار را

همچنان که

نفتکش ها را نگاه می کردم و _ نگاه می کنم هنوز در بندر آبادان

همچنان که

در فوزيه تهران٫با دوستان٫کشته شدگان انقلاب را می شمرديم

 و _ می شمرم

همچنان که شاعر بودم و _ شاعری هنوز بدون کتابم

همچنان که

دختر و پسرم به زندان شيراز افتادند و _ در زندانند در تبريز

همچنان که

همسرم خودکشی کرد در مشهد و  _ خودکشی می کند در کرمان.

مادرم?.....در زاهدان از غصه دق کرد

و پدرم?

دستفروشی روشنفکر که از پنجره انبار کتابهاش در اصفهان

به جهانی می نگريست تهی از شقاوت.

در کوچه پسکوچه های مه گرفته < فورست گیت  > لندن٫ شاعر!

جسد پناهنده ای روی زمين است  _  پليس ها دور تا دورش جمعند

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 9:19 توسط شقایق زعفری |