مثل مادری که باید مادری کنی و مادری می کنی
هیچ دستی نیست،تو را ثابت کند
می چرخی و می چرخی و مثل زمین حالت بهم می خورد و اینها که اینجا و آنجا نشسته اند،فکر می کنند،ویار کرده ای و بکارتت دست خورده نگاههایی می شود که شیطانی تر از ابلیس اشکهایت را پاک می کنند و دوست ندارند خودت باشی و گاهی در خیابان آنقدر فریاد که حتی فکر دیوانگی از سرت پرت و پسرکی موسیاه که عاشقانه هایش را هفتاد و چهار سال پیش برایت نوشت در آینه شکل فرشته ای کوچک شود.
و تو سهمت از زندگی دروغی است که گریه می کند و اشک می ریزد
و نمی خواهد فریاد بزند...
دروغگو نیستم و تن به همخوابگی های سالهایی دور می دهم ،کنار کسی که در کودکی صرع تنش را بلعید و شبی از شبها در نور و شلختگی آهنگ تو را بویید و بعد جای پنج انگشتش ،نیم دایره ای شد روی پوست شکم و مادرش افسانه ای از قبیله های آدمکشی خواند و او رفت،رفت...
مثل باران که بارید و رفت
مثل موج که کوبید و رفت
مثل کوه که گر چه ماند اما دلش را سنگی سیاه ربود و رفت
رفتن،نبودن،سرچشمه چشمهایی خواهد شد که به دور خودت بپیچی و بگویی:خسته ام!
و کسی نیست این خودکار لعنتی را از دستهایت بگیرد و ننویسی:تنهایم!
مثل مادرم که همیشه دستش بر خالی پدر جرخید و پدر که دود پشت دود و بعد دیوار،در،دیوار،در...
خاموش،آرام
رام و صبور
بهتر از اینها فکر کن
و باید یادت برود،بیماری قرن جدید ایدز است که خونهای قاتلی مثل خودت را پس زد و تو...
تو چی...؟؟
تو کی...؟؟
بحثهای بیهوده
زمانهای تلف شده و تو که فسیل فکرهای مسموم ،حتی یادت می رود صابونهای معطر بهتر از مایع ظرفشویی برای شستن تنی کثیف...
و اولین بار،اولین کس،چگونه خودکشی کرد؟؟!!
و موفقیتش آیا همین بیمارستانهایی بود که آزادیشان کشتن آدمهاست و سرم که می چسبد به تنت،کبود!
موعظه،کنفرانس و بحثهای داغ
اینجا حالا آدمی است که می خواهد بگوید:س س س سکوت
و سکوت میوه ای که در دهان آدم شکست دوستت دارم
حوا زایید
ما مردیم،زنده شدیم
آفریدیم و با همان خوی مادری مان کشتیم
کشتیم
جنگ پشت جنگ
آیا خدا قاتل بود
نوشت نوشت
ما گفتیم :خم شو،راست شو،و به پاهایش بیفت
و این معنای ابرقدرتی بنده شد
وقتی حافظ کفشهای لنگه به لنگه نبات را جفت می کرد و می گفت:یا
الله کفری شدن خدا دیدن داشت و ظرف بلور گلداری که در مطبخ بی گاز و یخچال نبات شکست و او گریست و گریست و حافظ ،شاعر شد
نوشتن یعنی فاصله را کوتاه کردن و من نمی دانم از چی لذت بردن است و می خواهم حلق آویز شوم به دور خودم و از این بالا که نمی دانم تا پایین ... پرت
پرت از تو و آرزوهایی که آن بالا نشسته اند و خاک می خورند و نباید گردگیری کنی مثل قاب عکسهای فوری روی میزهای اتاقت
صندلی هایی خالی و هیچ دستی آنها را پر نمی کند و تو پر می شوی و خالی می شوی و نقش صندلیهای شکسته داری و تمام خانه های ویران شده از جنگ،سیل،زلزله...
بازیگری قشنگ است،وقتی در شروع چیزی قرار داری که باید مدام آن را بازی دهی و می دهی...
یادت باشد خوب گریه کنی
خوب مریض شوی
چرا می نویسم؟؟!!
ضعیفه دوست داشتن کار مردهاست
فکر کردن و از همه بیشتر نفس کشیدن
نفس نمی کشم تا ده و بعد می گویم عاقل باش،عاقل...
من عاقلترین احمقها بودم و می گفتم:دوست داشتن خدایی است که در معبدهایی دور دوستمان دارد و می داند،درد کشیدن درد دارد و سخت است مثل خوبها به چیزهایی خوب فکر کرد
یکنفر بیاید من را از منی که دیگر نباید من باشد،بگیرد
و ای کاش پدر
زنده به گوری را دوست داشت و روحم را در قفس قناریها نمی آویخت
ومن آویخته می شوم از هر چه من ،آدم و بیشتر از مردهایی که...
دروغگو،دروغ نگو
من دروغگویم
وظیفه ام دروغگویی ،خیانت،قتل و جنایت
و شاید نمی کشم کسی را مثل این جانی های هفت تیر بدست تلویزیون،اما کشته ام خودم را در آینه هایی که گوشه گوشه اتاقم نشسته اند و من و تنهایی هایم را دید می زنند...
همه چیزی به هیزی می زند!
ساعتها پا روی پا انداخته اند و یادشان می رود،بگویند:زندگی خریدنی نیست مثل باطریهایی که در قلبشان تپش یادشان رفته و من می دانم هیچگاه شاعر نخواهم شد
از فلسفه بیزارم
از صبح،غروب و تلفنی که زنگ می زند دروغگو
باید کمی خوابید و پنجره ای را با تمام خاطراتش خواب دید و اینبار خواب پیامبری می بینم که دوست دارد زن باشد و من بلند می خندم و انقدر می خندم که...
بعدش را نمی دانم
مثل بعدهایی که همیشه باید باشندو بعدش معلوم نیست
لطفا کسی مرا به دارالمجانین هدیه کند و بدانید دیوانه شدن هنر قشنگی است و من کتبا و رسما خواهم گفت:دیوانه ام!
حالا زانو بزنید
حرفهایی قشنگ بلغور
ومن که پیامبری دیوانه و بدبین هستم
سرتان را لای گیوتین می گذارم و به آبنباتهایی که دستتان دادم ،نگاه می کنم
مردن شجاعت نیست
و اگر دیدید و ماندید،شجاعید
مثل من که تمام ترسهایم را زیر جوهر این خودکار می ریزم
مثل آبهایی که برای کاکتوسهای خانه ام می ریزم و نمی میرند و خشک نمی شوند
حالا که به چین های نداشته صورتم نگاه می کنم
یادم باشد
فردا خانه ام باید تمیز و مثل برق
و یادتان باشد
اگر خانه ای دیدید تمیز و مثل برق
خانه پیامبری است
که گر چه زن است و مادری می داند
زندگی را دوست دارد.