خانه هنرمندان نیم ساعت پیش برنامه
بزرگداشت تیرداد نصری را لغو کرد.دلیل
مسئولان خانه هنرمندان مخالفت اعضای
هیات مدیره اعلام شد فقط همین.
اما
برنامه یک شنبه۲۷آبان ساعت پنج در مجتمع
فرهنگی هنری آذرفر برگزار می شود.
آریاشهر ابتدای آیت الله کاشانی برج طلا
طبقه هفتم واحد 2
با تیرداد نصری در خانه هنرمندان
تهران ـ هفت تیر ـ زیر پل کریم خان ـ سر ایرانشهر
تالار ناصری
یک شنبه 27 آبان 1386(18/11/2007)
ساعت سیزده تا شانزده
منتظر حضورِ شما هستیم.
در ستایش رنج شاعری
بزرگداشت
تیرداد نصری
شنبه 24 نوامبر 2007
اتاق فرهنگ و گفت و گو در پالتالک
ساعت 22 به وقت اروپای مرکزی

و امحاء و احشاء جانی قديمی را بر کف دست بگيری بدون ترحّم :
…… اين ، «خاطره » ست ؛
نام هايی که برآنان گريستيم
نام هايی که با آنان خنديديم
اين «ترديد» ست ؛
بارها به راه های دشوار به سراغم آمد وُ من باز هم تنها ماندم
اين «شورش» ست ؛
عليه بی عدالتی هايی که با آنها برخوردم
(چهره های کوفته و لهيده – دهان های گرسنه
ساق های لاغر و استخوانی – بازوهای ورز نيامدة جويندگان جوان کار)
اين «موسيقی »ست ؛
می غلطيد وُ گسترده می شد
بدون برانگيختن کمترين غرور
بدون ترحّم !. . . . ؛
اين ،«کلمه» ست
لبريز مهر و يا خشونتی بدون ميل به آشكار شدنش
بدون ترحّم !. . . . ؛
و اين ، همان شهری ست که به آن عشق می ورزم گاه
و گاه تف می کنم به هيئت سردش
آی شهر شهر قديمی!
دويست سال تمام است دخترانت
سنگسار شده
از برابرم می گذرند
و من
اينجا ايستاده ام تا
آخرين باران وُ آخرين نسيم وُ آخرين موسيقی
گناه را بشويد وُ
تازه شوی
بدون ترحّم چيزی فراز سرت رد شود بدون ترحّم؛
چيزی که می جهدُو می ترکد وُ فوران می کند در دل تاريکی
تا زمان را
يک لحظه برای يک لحظه ببينی ………
…. و بمانی
فرو چکيده در خود وُ
کوچک شده - کوچکتر شده
و چنگ بزنی درون سنگ
"تیرداد نصری"
همه چیزی به شکل نامفهوم تمام تمام شد
تیرداد رفت،به آسانی نوشتن همین جمله!!!؟؟؟
....................................................................
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تیرداد نصری در سایت مهرداد عارفانی
تیرداد نصری در سایت خلیل پاک نیا
تیرداد نصری در وبلاگ شینا زعفری
تیرداد نصری در وبلاگ مازیار عارفانی
تیرداد نصری در وبلاگ مینو نصرت
تیرداد نصری در وبلاگ مهدی حسین زاده
تیرداد نصری در وبلاگ مهرداد فلاح
تیرداد نصری در وبلاگ رامین حاجی کریمیان
تیرداد نصری در وبلاگ مهدی فیض بحر
تیرداد نصری در وبلاگ شاهرخ رئیسی
تیرداد نصری در وبلاگ ابوالفضل حسنی
تیرداد نصری در وبلاگ برزو علیپور
تیرداد نصری در وبلاگ سعید دارایی
تیرداد نصری در وبلاگ مزدک پنجه ای
تیرداد نصری در وبلاگ حامد رحمتی
تیرداد نصری در وبلاگ حامد رمضانی
تیرداد نصری در وبلاگ احسان رستمی
تیرداد نصری در وبلاگ یاسین نمکچیان
تیرداد نصری در وبلاگ جلیل قیصری
تیرداد نصری در وبلاگ فدروس ساروی
تیرداد نصری در وبلاگ علی رضا بهنام
تیرداد نصری در وبلاگ محمود خلعتبری
تیرداد نصری در وبلاگ بهزاد خواجات
تیرداد نصری در وبلاگ مجید قبادیان سواد کوهی
تیرداد نصری در وبلاگ محمد شکوری
تیرداد نصری در وبلاگ اکبر رسولی
تیرداد نصری در وبلاگ محمد تقی جنت امانی
تیرداد نصری در وبلاگ علی شهسواری
تیرداد نصری در وبلاگ حمید تقی آبادی
تیرداد نصری در وبلاگ عارف رمضانی
تیرداد نصری در وبلاگ منیژه رزاقی
مثل مادری که باید مادری کنی و مادری می کنی
هیچ دستی نیست،تو را ثابت کند
می چرخی و می چرخی و مثل زمین حالت بهم می خورد و اینها که اینجا و آنجا نشسته اند،فکر می کنند،ویار کرده ای و بکارتت دست خورده نگاههایی می شود که شیطانی تر از ابلیس اشکهایت را پاک می کنند و دوست ندارند خودت باشی و گاهی در خیابان آنقدر فریاد که حتی فکر دیوانگی از سرت پرت و پسرکی موسیاه که عاشقانه هایش را هفتاد و چهار سال پیش برایت نوشت در آینه شکل فرشته ای کوچک شود.
و تو سهمت از زندگی دروغی است که گریه می کند و اشک می ریزد
و نمی خواهد فریاد بزند...
دروغگو نیستم و تن به همخوابگی های سالهایی دور می دهم ،کنار کسی که در کودکی صرع تنش را بلعید و شبی از شبها در نور و شلختگی آهنگ تو را بویید و بعد جای پنج انگشتش ،نیم دایره ای شد روی پوست شکم و مادرش افسانه ای از قبیله های آدمکشی خواند و او رفت،رفت...
مثل باران که بارید و رفت
مثل موج که کوبید و رفت
مثل کوه که گر چه ماند اما دلش را سنگی سیاه ربود و رفت
رفتن،نبودن،سرچشمه چشمهایی خواهد شد که به دور خودت بپیچی و بگویی:خسته ام!
و کسی نیست این خودکار لعنتی را از دستهایت بگیرد و ننویسی:تنهایم!
مثل مادرم که همیشه دستش بر خالی پدر جرخید و پدر که دود پشت دود و بعد دیوار،در،دیوار،در...
خاموش،آرام
رام و صبور
بهتر از اینها فکر کن
و باید یادت برود،بیماری قرن جدید ایدز است که خونهای قاتلی مثل خودت را پس زد و تو...
تو چی...؟؟
تو کی...؟؟
بحثهای بیهوده
زمانهای تلف شده و تو که فسیل فکرهای مسموم ،حتی یادت می رود صابونهای معطر بهتر از مایع ظرفشویی برای شستن تنی کثیف...
و اولین بار،اولین کس،چگونه خودکشی کرد؟؟!!
و موفقیتش آیا همین بیمارستانهایی بود که آزادیشان کشتن آدمهاست و سرم که می چسبد به تنت،کبود!
موعظه،کنفرانس و بحثهای داغ
اینجا حالا آدمی است که می خواهد بگوید:س س س سکوت
و سکوت میوه ای که در دهان آدم شکست دوستت دارم
حوا زایید
ما مردیم،زنده شدیم
آفریدیم و با همان خوی مادری مان کشتیم
کشتیم
جنگ پشت جنگ
آیا خدا قاتل بود
نوشت نوشت
ما گفتیم :خم شو،راست شو،و به پاهایش بیفت
و این معنای ابرقدرتی بنده شد
وقتی حافظ کفشهای لنگه به لنگه نبات را جفت می کرد و می گفت:یا
الله کفری شدن خدا دیدن داشت و ظرف بلور گلداری که در مطبخ بی گاز و یخچال نبات شکست و او گریست و گریست و حافظ ،شاعر شد
نوشتن یعنی فاصله را کوتاه کردن و من نمی دانم از چی لذت بردن است و می خواهم حلق آویز شوم به دور خودم و از این بالا که نمی دانم تا پایین ... پرت
پرت از تو و آرزوهایی که آن بالا نشسته اند و خاک می خورند و نباید گردگیری کنی مثل قاب عکسهای فوری روی میزهای اتاقت
صندلی هایی خالی و هیچ دستی آنها را پر نمی کند و تو پر می شوی و خالی می شوی و نقش صندلیهای شکسته داری و تمام خانه های ویران شده از جنگ،سیل،زلزله...
بازیگری قشنگ است،وقتی در شروع چیزی قرار داری که باید مدام آن را بازی دهی و می دهی...
یادت باشد خوب گریه کنی
خوب مریض شوی
چرا می نویسم؟؟!!
ضعیفه دوست داشتن کار مردهاست
فکر کردن و از همه بیشتر نفس کشیدن
نفس نمی کشم تا ده و بعد می گویم عاقل باش،عاقل...
من عاقلترین احمقها بودم و می گفتم:دوست داشتن خدایی است که در معبدهایی دور دوستمان دارد و می داند،درد کشیدن درد دارد و سخت است مثل خوبها به چیزهایی خوب فکر کرد
یکنفر بیاید من را از منی که دیگر نباید من باشد،بگیرد
و ای کاش پدر
زنده به گوری را دوست داشت و روحم را در قفس قناریها نمی آویخت
ومن آویخته می شوم از هر چه من ،آدم و بیشتر از مردهایی که...
دروغگو،دروغ نگو
من دروغگویم
وظیفه ام دروغگویی ،خیانت،قتل و جنایت
و شاید نمی کشم کسی را مثل این جانی های هفت تیر بدست تلویزیون،اما کشته ام خودم را در آینه هایی که گوشه گوشه اتاقم نشسته اند و من و تنهایی هایم را دید می زنند...
همه چیزی به هیزی می زند!
ساعتها پا روی پا انداخته اند و یادشان می رود،بگویند:زندگی خریدنی نیست مثل باطریهایی که در قلبشان تپش یادشان رفته و من می دانم هیچگاه شاعر نخواهم شد
از فلسفه بیزارم
از صبح،غروب و تلفنی که زنگ می زند دروغگو
باید کمی خوابید و پنجره ای را با تمام خاطراتش خواب دید و اینبار خواب پیامبری می بینم که دوست دارد زن باشد و من بلند می خندم و انقدر می خندم که...
بعدش را نمی دانم
مثل بعدهایی که همیشه باید باشندو بعدش معلوم نیست
لطفا کسی مرا به دارالمجانین هدیه کند و بدانید دیوانه شدن هنر قشنگی است و من کتبا و رسما خواهم گفت:دیوانه ام!
حالا زانو بزنید
حرفهایی قشنگ بلغور
ومن که پیامبری دیوانه و بدبین هستم
سرتان را لای گیوتین می گذارم و به آبنباتهایی که دستتان دادم ،نگاه می کنم
مردن شجاعت نیست
و اگر دیدید و ماندید،شجاعید
مثل من که تمام ترسهایم را زیر جوهر این خودکار می ریزم
مثل آبهایی که برای کاکتوسهای خانه ام می ریزم و نمی میرند و خشک نمی شوند
حالا که به چین های نداشته صورتم نگاه می کنم
یادم باشد
فردا خانه ام باید تمیز و مثل برق
و یادتان باشد
اگر خانه ای دیدید تمیز و مثل برق
خانه پیامبری است
که گر چه زن است و مادری می داند
زندگی را دوست دارد.