تبليغاتX
به آفرید
چهار حرفی

 

صندلی به نشستن تعارف می کرد

 

تخت به لمس شدن

 

خیابان از همه بدتر بود

 

حرفهایی رکیک

 

گاهی نیشگونی هم گرفته می شد.

 

 بعضی ها خوشتیپ بودند

 

بعضی ها کارگر و عمله

 

همه به رفتن دعوتم می کردند

 

رفتم

 

یکی که از همه بهتر بود

 

با ساندویجی توی دستهایش مرا به خوردن تشویق می کرد

 

دویدم

 

رفتم

 

و همه چیزی من را می خواست.

 

آسفالت زیر گوشهایم می گفت:بخواب بخواب!

 

ماشینها دوست داشتند تجربه ام کنند!

 

ساختمانها می خواستند از کنارشان پرتاب شوم!

 

یکی یکی تف کردند       دوستانم

 

بخاطر بزرگ شدنم

 

بخاطر دعوت خیابان و حرفهای رکیکش

 

آسفالت و ساختمانهای بلند

 

ماشینهای قرمز سیاه  سبز.

 

می رفتم و دست تکان می دادند      دوستانم و خیابان.

 

 هیچکس نخواست

 

هیچکس هیچ چیز نگفت

 

همه می دانستند بزرگ شده ام و دیگر

 

 نمی توانند دوستم داشته باشند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 9:23 توسط شقایق زعفری |