صندلی به نشستن تعارف می کرد
تخت به لمس شدن
خیابان از همه بدتر بود
حرفهایی رکیک
گاهی نیشگونی هم گرفته می شد.
بعضی ها خوشتیپ بودند
بعضی ها کارگر و عمله
همه به رفتن دعوتم می کردند
رفتم
یکی که از همه بهتر بود
با ساندویجی توی دستهایش مرا به خوردن تشویق می کرد
دویدم
رفتم
و همه چیزی من را می خواست.
آسفالت زیر گوشهایم می گفت:بخواب بخواب!
ماشینها دوست داشتند تجربه ام کنند!
ساختمانها می خواستند از کنارشان پرتاب شوم!
یکی یکی تف کردند دوستانم
بخاطر بزرگ شدنم
بخاطر دعوت خیابان و حرفهای رکیکش
آسفالت و ساختمانهای بلند
ماشینهای قرمز سیاه سبز.
می رفتم و دست تکان می دادند دوستانم و خیابان.
هیچکس نخواست
هیچکس هیچ چیز نگفت
همه می دانستند بزرگ شده ام و دیگر
نمی توانند دوستم داشته باشند.