|
بی خیال خیابان ها و آدم هایش
بی خیال کافه ها ی گاندی و میرداماد
خودم را در تو هم می زنم
تنم می سوزد
مثل داغی قهوه روی پرزهای زبان
مثل چشمهایم توی مه آلودگی شهر
تمام تو را بو می کشم
می فشارم
با موهایی کوتاه،خیلی کوتاه
توی دستهایت می نشینم
می چرخی
می چرخم لای انگشتهایت
روی گونه هایت
تاب می خورم در تمام تنت
توی جیبهایت قایم می شوم
بدون شناسنامه و مهریه عاشقت
و جهان را بی کودکانم
جشن خواهیم گرفت.
|