تبليغاتX
به آفرید
من و رستم

 

من و رستم در حیاط پشتی خانه بازی می کردیم.من دوست داشتم کتک کاری کنم ولی او دلش می خواست با عروسک مو طلایی جدیدی که پدرم خریده بود،بازی کند.او موهای دم اسبی من را کشید و من لگد محکمی به میان پاهایش زدم ،از درد به خودش می پیچید.تمام خانه را روی سرش گذاشته بود و من داد می زدم:بچه ننه،بچه ننه!

رودابه خشمگین نگاهم می کرد و در اولین فرصتی که به دست آورد بازوانم را نیشگون گرفت ،با سماجت تمام به چشمهایش زل زده بودم و او فریاد می زد"وای خدا!دیوانه شدم از دست اینا!

او نامه ای برای سام دستان نوشت و در آن نامه هی نالید و نالید.سام دستان که سرش با طوطی دختر شداد گرم بود،نامه را به گودرز سپرد و گودرز به حیاط پشتی خانه آمد و آنقدر با دست به پشت رستم زد که دلم سوخت.

از فردای آن روز رستم نباید بازی می کرد،او را مجبور می کردند به شکار برود و تیر اندازی یاد بگیرد و من تنهای تنها،در حیاط پشتی خانه برای رودابه چشمهایم را لوچ می کردم و داد می زدم:بچه ننه،بچه ننه!

 

 

 ***

 

وقتی من سال اول دانشگاه بودم،او کلاس اول بود.یعنی یک عمر فاصله سنی...یعنی برای من تا سه چهار سال قبل یک عروسک واقعی بود...از بچگی می نویسد،از همون موقع که شروع به نوشتن الفبا کرد...هر موقع نوشته های آن دورانش را می خوانیم،با هم کلی می خندیم...

 

تصمیم گرفته،جدی بنویسه...خیلی جدی...

 

می دونم یکمی پارتی بازیه...ولی به وبلاگش سر بزنید و ببینید چه استعداد خوبی داره...

گفتم که خودم هم می دونم یکمی پارتی بازی شد...وبلاگ خواهرم رو می گم...همون که 11 سال از من کوچیکتره...آدرس وبلاگش توی پیوندهای من هست...

 

بهش بگین مطالعه یادش نره...شایدحرف شما رو گوش کنه...

 

شعرهای دختر دریا شینا زعفری

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 10:0 توسط شقایق زعفری |