
می رفت و می آمد
با کله هایی بریده
فنجانهای قهوه و رقص
.
کشیده می شد
خیلی ها شیزوفرنی تر راه می رفتند
دستهایشان می افتاد تویِ جیبهایشان
پاهایشان شُل می شد رویِ آسفالت
دوست داشتند خودشان را بینِ دَری وَری های خیالشان،غرق شده ای خوشبخت تجسم کنند.
با خونسردی پیاده رو ها را نگاه می کردم و خیابان دید زده می شد
شیزوفرنی فهمِ نفهمی بود.
مانیفستهایِ زیادی دادم
بعضی کلمه ها خوشگل بودند
مثلِ رفتن،رقصیدن،دیدن
بعضی ها خوشتیپ بودند
مثلِ سوزاندن،کشیدن
و من دوست داشتم خودم را بینِ تمامِ این کلمات به نمایشی ابدی بگذارم.
خیلی حرفها مانده بود،پشت چراغ قرمز که مرا تا خودم معطل می کرد
و حالا که می خواهم بگویم،وحشتناک است....
تهرانِ لعنتی شعرِ من را دزدید
تهرانِ لعنتی که نمی خواست متنِ مرا در خودش حل کند
شاید می شد
شاید می شد روزگاری دیگر موهایم را بلند کنم و روی شانه هایم بریزم و پسرکان احمق این شهر عاشقم شوند
اما من عوضی تر،عاشق دختر همجنس بازی شدم که اشتباهی تمام شعرهایش بوی نرینگی می داد.
تمامِ مرا می گرفتند
اتاق
رختخوابم پُر از آنها بود
مظلوم تر از این حرفها بودم
جنگیدم
برای تمام روزهایی که باید مال من می شد و نشد...!!!
برای خودم،غرورم،بکارتم
یکی بیاید بشاشد به این بکارت هرزه گونه که در من رشد کرد و حالا مثل خوره ای افتاده است به جانم...
هیچ کدام از اینها برای من در زندگی،زندگی نشد...
باید کنارشان می خوابیدم
کنارِ شیزوفرنی با مخلوطی از مالیخولیایِ عصیانی خودم
کلمه را باید لرزاند
کلمه را باید رقصید
و حالا که به اینجا رسیده ام
می توانم جملاتم را پشتِ سرِ هم ردیف کنم...
خیلی ها را دیده ام که روزی هزار بار،مستِ سیاه
رویِ زمین دراز می کشیدند
خیلی ها حشیش در دست فکر می کردند
شاید، شاید
و تنها آنها بودند که بزرگ شدند و ما،بینِ مدرسه و کتابهایی که سهمی از کودکی هامان شد،ماندیم!
یکی یکی خواندیم
نخ به نخ کشیدیم و حالا به هیچ چیز راضی نمی شویم
دستهایت راه می روند
چشمهایت بسته می شود روی تمام فکرهای اَجق وَجقی که گوشه کنارِ مغزت تکان می خورَد
لعنتی؛
کمی،
تنها کمی راحتم بگذار
من بی مادریم را لا به لای پستانهایی بی شیر دیده ام.
باشد،اگر نباشی هم مادری ام ادامه می یابد...
کور خوانده بود...
وقتی با همه عروسی کردم و به موقعش مُخ زَنِ خوبی شدم که دل همخوابه اش را می ربود ،فهمید
فهمید بزرگ شده ام
دیر شده بود
خیلی دیر
تمام اینجا را پر از سیگار کنی،چیزی لای انگشتهای من دود نمی شود
همه را بخشیدم
به تختهای سمتِ راست
فقط راست و دلیلش خوبیِ راستی ها بود که چپی هایِ احمق را خمارِ خمار دوست داشتیم.
حیاط قشنگ بود با لباسهایِ سفیدِ یکدست
عروس بودیم و داشتیم با لباسهایِ سفیدمان زمین بو می کشیدیم و هیچوقت حتی جایی مثل آن شهسوارِ واماندهء پُر از بهار نارنجش برایمان عروس نشد...شد؟؟
چراغها روشن بود
زمین سرد بود و می خواست خودش را پاک کند
به تمام خودش عق زد
خیس شدم
جیغ کشیدم
از رختخوابم می ترسیدم
حمام آماده بود
زیرِ داغیِ آب،که هِی تنم لیز می خورد و حرف می زد.
مسخره بود
بچگی هامان را بزرگ کردیم
کودکی هامان روی عروسکهایی تپل و سفید پخش می شد
حیاط با تابستانی از باغچه و اسباب بازی
شرور بودیم و می خواستیم توی کوچه های محله مان راه برویم و تخمه بشکنیم
شایعه ها می ریختند
خاطرات و مدرسه
شعر و گیتار
دستهای شیزوفرنی لمس شد
لکنت گرفته بود بیچاره و می خواست به تمام لختی ام دست بزند.
گول خورده بود
با لباس سفید عروسی ام داغ شدیم و خندیدیم و خندیدم...
بیا دست بزن...
دستها بالا...
روی سرت...
حالا خودت را لمس کن
آرام...
لبهایت
هیس!!
گردنت
هیس!!
دراز می کشیم و در هم غرق می شویم.
http://www.ketabeshear.com/may08/shaghayegh_zafari.htm
این شعر در کتاب شعر منتشر شده است.
این وبلاگ تا اطلاع بعدی کرکره هایش پایین کشیده شد.
لطفا بعدا مراجعه کنید.
با تشکر:شقایق زعفری
پیوست از وبلاگ لاله محمدی:
(زندگی من یک فیلم خنده دار غم انگیز است
اصلا من چارلی چاپلین قرن 21ام.
من از دنیا چیز دیگری می دیدم
چیز های دیگری می خواستم
که نشد
که نمیشود.)
پاهایم را ببند
درهای خانه
بی فایده است،وقتی یکی اینجاست
زیر پلکهای بسته چشمم
توی تنم
لابه لای دودهای سیگار
می رقصیم و می بوسیم
ومن عاشقانه
رویاهایم را زمزمه می کنم .
وقتی چشمهایش را بست
فرشته ای سرخورده بود
وقتی چشمهایش را باز کرد
خدایی همه چیزدان
پر از اشتباهات لپی کوچک
چشمهایش که کامل باز شد
تعجب کرد
زمین پر بود از چرخیدن و رقصیدن
جورابها
آستینها
شلوارها
دستهایی مهربان دستهایی طماع و شرور
پاهایی خوشبو بدبو
بدنهایی خسته پرکار
لنگر می زنند
می چرخند
راه می روند

بدنی پر از جراحت پنهان و آشکار...
دهانی خونين
که يک بار به تبسمی فرخنده
دسته گلی پيشکش آزادی هديه کرد...
چشمانی باز _با نگاهی ثابت...
اين منم افتاده در کوچه پس کوچه های < فورست گيت >لندن؟
من اما در ميهنم هستم همچنان که
پرسه می زدم و _ پرسه می زنم هنوز
خيابان های پر از نارنج شهسوار را
همچنان که
نفتکش ها را نگاه می کردم و _ نگاه می کنم هنوز در بندر آبادان
همچنان که
در فوزيه تهران٫با دوستان٫کشته شدگان انقلاب را می شمرديم
و _ می شمرم
همچنان که شاعر بودم و _ شاعری هنوز بدون کتابم
همچنان که
دختر و پسرم به زندان شيراز افتادند و _ در زندانند در تبريز
همچنان که
همسرم خودکشی کرد در مشهد و _ خودکشی می کند در کرمان.
مادرم?.....در زاهدان از غصه دق کرد
و پدرم?
دستفروشی روشنفکر که از پنجره انبار کتابهاش در اصفهان
به جهانی می نگريست تهی از شقاوت.
در کوچه پسکوچه های مه گرفته < فورست گیت > لندن٫ شاعر!
جسد پناهنده ای روی زمين است _ پليس ها دور تا دورش جمعند
خانه هنرمندان نیم ساعت پیش برنامه
بزرگداشت تیرداد نصری را لغو کرد.دلیل
مسئولان خانه هنرمندان مخالفت اعضای
هیات مدیره اعلام شد فقط همین.
اما
برنامه یک شنبه۲۷آبان ساعت پنج در مجتمع
فرهنگی هنری آذرفر برگزار می شود.
آریاشهر ابتدای آیت الله کاشانی برج طلا
طبقه هفتم واحد 2
با تیرداد نصری در خانه هنرمندان
تهران ـ هفت تیر ـ زیر پل کریم خان ـ سر ایرانشهر
تالار ناصری
یک شنبه 27 آبان 1386(18/11/2007)
ساعت سیزده تا شانزده
منتظر حضورِ شما هستیم.
در ستایش رنج شاعری
بزرگداشت
تیرداد نصری
شنبه 24 نوامبر 2007
اتاق فرهنگ و گفت و گو در پالتالک
ساعت 22 به وقت اروپای مرکزی

و امحاء و احشاء جانی قديمی را بر کف دست بگيری بدون ترحّم :
…… اين ، «خاطره » ست ؛
نام هايی که برآنان گريستيم
نام هايی که با آنان خنديديم
اين «ترديد» ست ؛
بارها به راه های دشوار به سراغم آمد وُ من باز هم تنها ماندم
اين «شورش» ست ؛
عليه بی عدالتی هايی که با آنها برخوردم
(چهره های کوفته و لهيده – دهان های گرسنه
ساق های لاغر و استخوانی – بازوهای ورز نيامدة جويندگان جوان کار)
اين «موسيقی »ست ؛
می غلطيد وُ گسترده می شد
بدون برانگيختن کمترين غرور
بدون ترحّم !. . . . ؛
اين ،«کلمه» ست
لبريز مهر و يا خشونتی بدون ميل به آشكار شدنش
بدون ترحّم !. . . . ؛
و اين ، همان شهری ست که به آن عشق می ورزم گاه
و گاه تف می کنم به هيئت سردش
آی شهر شهر قديمی!
دويست سال تمام است دخترانت
سنگسار شده
از برابرم می گذرند
و من
اينجا ايستاده ام تا
آخرين باران وُ آخرين نسيم وُ آخرين موسيقی
گناه را بشويد وُ
تازه شوی
بدون ترحّم چيزی فراز سرت رد شود بدون ترحّم؛
چيزی که می جهدُو می ترکد وُ فوران می کند در دل تاريکی
تا زمان را
يک لحظه برای يک لحظه ببينی ………
…. و بمانی
فرو چکيده در خود وُ
کوچک شده - کوچکتر شده
و چنگ بزنی درون سنگ